پیدا





ریل

درخواست حذف اطلاعات

اومدم خونه ولی اعصابم خورده. همش قیافه ی خانم زاقلی می یاد جلوی چشمم. با حرص رفتم از یخچال چند تا گردوی تازه آوردم. هی ش تم. هی ش تم. با حرص. اعصابم خورده. خسته هم هستم. آخه خانم چطور گذاشتی شوهرت کتکت بزنه؟ چطور می شه زن ها کتک می خورن؟ اونقدر که زیر چشماشون سیاه می شه. چطور ی می تونه دیگری رو طوری بزنه که زیر چشماش کبود بشه؟ قدیم ها فکر می زن هایی که کتک می خورن از دم باباهای زورگویی داشتن و به خاطر نداشتن اعتماد به نفس و تمایل به ارتباط گرفتن با پدر، راحت زیر بار زور می رن و اجازه می دن شوهرشون کتک بزنه. هی کتک می خورن قهر می کنن هی بر می گردن تا اونجا که دیگه طاقت شون تموم می شه و قطع امید می کنن. خیلی هاشون حتی زیر مشت و لگد می میرن. همیشه فکر می اگر روزی مردی روم دست بلند می کرد بلایی سرش می آوردم که تا عمر داره دست روی ی بلند نکنه. اما... الان اینطور فکر نمی کنم. فکر می کنم وقتی اینطور بلاها سر آدم می یاد درسته که تا حدی مربوط می شه به خود آدم و ضعف هایی که می تونه داشته باشه اما یک مقدار هم به خاطر بدشانسی یه. مثل تصادف اتوموبیل. افتادن توی چاله. مثل سل و وبا و جذام گرفتن. ملاقات با آدم ناجور و به خصوص پیوند با چنین آدمی از بزرگترین بدبختی هایی ئه که می تونه سر یک نفر بیاید. زن و مرد راحت به هم بله می گن ولی اولن معلوم نیست این بله رو واقعن به چه ی گفتن و هیچ هم بدیهی نیست که یک روز بخوان و بتونن این بله رو پس بگیرن. آدم حواسش نباشه و بخت هم باهاش نباشه در چشم به هم زدنی همه ی زندگی ش به خطر می افته و همه ی آرزوهاش بر باد می ره. می شه اسکارلت اوهارای برباد رفته. می شه هیچ. نه هر هیچی. یک هیچ ازلی و ابدی. غمگین و تبدیل ناپذیر.