پیدا





آ وقتی

درخواست حذف اطلاعات

خانم زاقلی رو دیدم. قبل از اون خانوم لوفور مادر آنتوان مخم رو پیاده کرده بود. نمی دونستم خانم زاقلی پشت در منتظره. قرار نبود بیاد. بدون وقت قبلی اومده بود و بین مریض ها می خواست منو ببینه. در رو که باز خودش با عجله اومد توی مطب. رنگ به چهره نداشت. چشم هاش پف کرده بود. چشماش ح چشم ی رو داشت که یک فصل گریه کرده. گفت" ببخشید من قرار ندارم الان هم منتظر بودم که به شما یک چیزی رو بگم ولی دیگه وقت نیست یک وقتی بهم بدید که بیام ببینمتون. گفتم: چی شده بچه ها مریضن؟ گفت: نه ولی برامون مشکلی پیش اومده... ترسیدم. نکنه مریض شده. گفتم: خودتون؟ گفت: نه شوهرم گفتم: شوهرتون مریض شده؟ گفت: نه. شوهرم... بعد بغض کرد. چونه هاش لرزید. رنگش یهو پرید. یه جوری شد. صورتش انگار تحلیل رفت و کوچیک شد. چشم هاش ریزتر. زد زیر گریه. با ص که از ته چاه در می اومد گفت: شوهرم منو می زنه. تعجب . شوهر خانم زاقگلی؟ اون که مرد مهربانی به نظر می اومد. مهربون که... یک کم البته ح چشم هاش عجیب غریب بود. سه تا بچه دارند. دو تا دختر مثل دسته ی گل و یک پسر ته تغاری تپل ناز. هر سه تا بچه موهای بور فرفری دارند. هر سه تا بامزه ن. عجله داشت. می خواست حرف بزنه. نزد. گفت: باید برم. گفت: اگه بفهمه... کی بفهمه؟ چی رو بفهمه. نامفهوم بود برام. موقع خداحافظی باهام دست داد. دستش یخ زده بود. عرق سرد داشت. الان که کارم تموم شده و همه رفتن حس می کنم سردمه. سردی ت خانوم.... از جنس سرمای بعد از ظهرهای یک سرزمین مرطوب و سرده.. یک جای دور.. خیلی دور..