پیدا





بین مریض نویسی

درخواست حذف اطلاعات

همینطور که نریمان بچه ی ده ماه ی خانم تاشی را می دیدم تلفن خانم تاشی زنگ زد. او هم به تلفن جواب داد. هی گفت چشم خانم. چشم خانم. چشم خانم. تلفن را که قطع کرد زد زیر گریه. من در عالم خودم بودم و داشتم فکر می چه دارویی برای پسر کوچک ده ماهه اش بدهم که دیدم ای بابا.. خانم تاشی هق هق گریه می کند شوکه شدم. رفتم برایش دستمال کاغذی آوردم. سفره ی دلش باز شد که من بدبختم بیچاره م شوهرم کار نمی کند. نمی خواهد کار کند. از همه می ترسد. می رود در اتاقش و خودش را حبس می کند. بعد شب ها تا صبح می رود توی خیابان ولگردی. صبح ها که می آید مست و اب است. گاهی مرا می زند به بچه ها پرخاش می کند. گاهی نه. کلن مرد خیلی مهربانی ست و دوستم دارد. گفتم خانم تاشی حالا بس است این حرف ها. ببینیم برای بچه تان چه کار می توانیم انجام بدهیم. گفت شما کاری ندارید که شوهرم برای تان انجام بدهد؟ بعد بدون آنکه منتظر جواب باشد نگاه کرد به بچه هاش و همانطور که زار می زد گفت بچه های من رو ببینید. اگر شوهرم را استخدام کنید اونوقت ما هم می توانیم اقامت بگیریم و وضع مان از این فلاکت در بیاید.. بعد هم باز بدون آنکه منتظر جواب باشد گشت توی موبایلش یک فایل تصویری از یک فرانسوی بهم نشان داد که در چه صورتی شوهرش می تواند کارت اقامت بگیرد. اعصابم خورد شد. خورده. نیم ساعتی وقت استراحت داشتم که این خانم آن را هم اب کرد. حالا هم که می خواهم کمی بنویسم مریض های بعد از ظهر سر رسیده اند لعنت به همه چی!